تبلیغات
زیکـــــــزاک 20 - مهر مادری
مهر مادری

 

چند سال پیش در یك روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا،

 

 پسر كوچكی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده كنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

 

مادرش از پنجره كلبه نگاهش می كرد و از شادی كودكش لذت می برد.

 


مادر ناگهان تمساحی را دید كه به سوی فرزندش شنا می كند،

 

مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد.

 

بقیه داستان ادامه مطلب....

 

چند سال پیش در یك روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا،

 

 پسر كوچكی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده كنان داخل دریاچه شیرجه رفت

 

مادرش از پنجره كلبه نگاهش می كرد و از شادی كودكش لذت می برد.

 


مادر ناگهان تمساحی را دید كه به سوی فرزندش شنا می كند، 

 

مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد.

 

پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

 


تمساح با یك چرخش پاهای كودك را گرفت تا زیر آب بكشد.

 


مادر از راه رسید و از روی اسكله بازوی پسرش را گرفت.

 


تمساح با قدرت می كشید ولی عشق مادر به كودكش

 

آن قدر زیاد بودكه نمی گذاشت او بچه را رها كند.

 

 كشاورزی كه در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریادهای مادر را شنید،

 

به طرف آن ها دوید و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.

 


پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد.

 

پاهایش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی

 

 بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

 


خبرنگاری كه با كودك مصاحبه می كرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.

 


پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد،

 

سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخم ها را دوست دارم؛

 

 اینها خراش های عشق مادرم هستند.»

 



كلمات كلیدی : داستان کوتاه ، مهر مادری ، داستان های کوتاه ، داستان مادرانه ، داستان مهر مادری ، عشق مادر ، زخم ، دل ، تمساح ، سوراخ سوراخ ، جای زخم ، برکه ،